اگر می خواهیدایده های خوب و اشتیاق هم تیمی ها و همکارانتان را به نابودی بکشانید . بد نیست تا به موارد زیر نگاهی بیاندازید :
۱- بر خلاف سیاست های شرکت است .
۲- با سیستم موجود متناسب نیست .
۳- به هیچ وجه تائید نمی شود .
۴- اصلاً با محاسبات جود در نمی آید .
۵- قبلاً چنین کاری انجام نشده است .
۶- بیش از اندازه جسورانه است .
۷- برای این کار آمادگی نداریم .
۸- پیشنهادات را بنویس تا بعداً بررسی کنم .
۹- در موردش فکر خواهم کرد .
۱۰- باید صبر کنی تا در جلسه مطرحش کنیم .
این داستانی در مورد چهار فرد به نام های همه کس ، یک کس، هر کس و هیچ کس است .
هنگاگی که یک کار مهم باید انجام شود . همه مطمئن هستند که یک کس آن را انجام خواهد داد .
هر کس می توانست آن کار را انجام دهد . اما هیچ کس آن را انجام نداد . یک کس به این خاطر عصبانی شد چون این وظیفه همه بود. همه کس فکر کردند هر کس می توانست از عهده ان کار برآید . اما هیچ کس نفهمید که همه کس آن را انجام نخواهد داد .
کادیلاک یک آمریکایی در راه سفر به افغانستان خراب شد . هرکاری کرد نتوانست ماشین را دوباره روشن کند. سرانجام از مکانیکی که سوار بر الاغی از انجا عبور می کرد کمک خواست . او هم کاپوت ماشین را بالا زد و با چکش شش بار به سیلندر ماشین ضربه زد . بعد هم از آمریکایی خواست تا استارت بزند و ماشین روشن شد .
آمریکایی پرسید که باید جه مبلغی بپردازد . مکانیک گفت که 100 دلار . آمریکایی با تعجب صورتحساب خواست . مکانیک گفت : “10 سنت بخاطر آن شش ضربه و 99 دلار و 90 سنت هم به این خاطر که فهمیدم که باید به کجا ضربه بزنم .”
نتیجه : به تخصص افراد احترام بگذارید .
روزی امپراطور اکبر از بیربال خواست تا چهره او را نقاشی کند . بیربال پس از شش روز تلاش تصویر را کشید . اکبرشاه از هشت تن از درباریانش خواست تا در مورد آن نقاشی نظر بدهند .
هر یک از آن ها نیز با دست جایی از تابلو از نشان دادند و از آن ایراد گرفتند . اکبر از بیربال توضیح خواست . بیربال کمی اندیشید و بعد هشت پرده نقاشی سفارش داد و از درباریان خواست تا هر یک تصویری از امپراطور بکشند . اما هیچ کس قدمی جلو نگذاشت . اکبر با خشم گفت : “ ای عیب جویان “.
نتیجه : یافتن عیب در کار دیگران آسان ، اما انجام آن بوسیله خودمان ، مشکل است .
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا؛ من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم میرسم یا نه؟"
مرد روی زمین: بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمیخورد و من هنوز نمیدانم کجا هستم و به موقع به قرارم میرسم یا نه؟"
مرد روی زمین: شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار: بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین: چون شما نمیدانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی دادهاید و نمیدانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
بعد پای تخته سیاه رفت وبا خط درشت نوشت: <<نتوانستن>>
بعد رو به کلاس کرد وگفت: حالا چکار کنم ؟
همه می دانستیم که منظورش چیست. بنابراین همه با هم کفتیم: نون نتوانستن را بشکن.
اوهم به سمت تخته پاکن رفت و لغت را به<< توانستن >> مبدل کرد وهمانطور که دستش به گچ آغشته بود گفت: بگذارید درسی به شما بدهم
((حتما می توانید اگر فکر کنید که می توانید))
مهم اين است كه افراد اين هدف را قابل دسترس مي ديدند.
همه اطمينان داشتند كه مي توانند قدرت خود را به ميزان حداقل يك درصد افزايش دهند.
اين احساس اطمينان و نزديك بودن به هدف، موجب شد كه از اين حد نيز فراتر رفتند.
جالب اين است بدانيد كه اكثر آنها ركورد خويش را بيش از ۵٪ ترقي دادند و بسياري از آنها تا ۵۰٪ بهتر از گذشته شدند. ، آنها در سال بعد آسانتر از هميشه مسابقه را بردند


